خودشیفتگی معنوی ؛ ابتذال در معنویت1

 

ابتذال در معنویت (خودشیفتگی معنوی)   اختصاصی پایگاه

 

 

نویسنده:

حجت السلام والمسلمین حمزه شریفی دوست

یکی از ارزش­هایی که در معنویت­های جدید تبلیغ می­شود «خودشیفتگی» است. خودشیفتگی قبول این تفکر است که هر کس فقط خودش مهم است و انسان فقط باید شیفته خویش باشد. در خود شیفتگی، به زحمت انداختن خود نه تنها غیر لازم که غیر مطلوب هم به حساب می آید و اساسا باید حضور دیگران در زندگی خود را محدود نمود، مگر آن که این حضور سهمی در خوشی و رفاه انسان داشته باشد. آن چه در معنویت های نوین بروز یافته است، نوعی از شیفتگی خویش است که با تمرکز بر تقدس خود، صبغه معنوی پیدا نموده و دنبال ایجاد نوعی حیات معنوی برای بشر غربی است.

در جنبش های معناگرای غربی، دعوت به معنویت با دعوت به دسته ای از آموزه های اخلاقی همراه شده است که در نگاه اول این آموزه ها چندان با خود شیفتگی قابل جمع نیست. سوالی که مطرح است این است که در نظام خود شیفتگی پرداختن به خلقیاتی که سود و فایده آن عاید دیگران می شود، چگونه توجیه می شود؟  

در  خودشیفتگی معنوی، لذاتی که باید تحصیل شود، منحصر به لذات حسی نیست. موسیقی، امور جنسی و غذای لذیذ فقط بخشی از لذت­هایی است که یک انسان باید از آن کام گیرد و بخش دیگری از خوشی­های زندگی در «زیست معنوی مدرن» است. زیستِ معنوی برای انسان ماشینی و دلزده، نمکی است که هرچند خودش جداگانه تلخ کامی را بدنبال دارد؛ اما بدون آن، خوراک گوارایی نصیب انسان نخواهد شد و اضافه شدن مقداری از آن به غذا، خوراکی خوش پدید می­آورد و دریچه­ای جدید از خوشی­ها را به روی انسان می­گشاید. آن مقدار از ارزش­های اخلاقی که در معنویت­های نو ظهور برآن تاکید می­شود برای کامیابی بیشتر انسان از زندگی خود است و آنچه که مورد تاکید است «معنویت نمکین» است و بس.

در «معنویت نمکین»، مهم گستردن سفره خوش­های انسان است و اضافه شدن طیفی از لذت­های جدید به لیست تفنن ­های گذشته. دستورات اخلاقی برآمده از  چنان نگرشی، هیچ گاه به تعالی معنوی ختم نمی­شود و کسب ملکات روحی و فضایل اخلاقی در آن اهمیتی ندارد و پیوند با عالم معنا در آن به چشم نمی­خورد و صد افسوس که رضایت خدا و کسب قرب او در آن کمترین سهمی ندارد.

«زیست معنوی مدرن» نمی­پسندد که معنویت، مطلوب ذاتی و اصیل برای انسان مدرن باشد، بلکه حقیقت آن است که معنویت ابزاری است که رضایتمندی از محیط را تحقق بخشد و اجازه ندهد که اعتراضات عمق یابد، بلکه این معنویت باید بحران­های اقتصادی را قابل تحمل تفسیر کند و مشکلات را قابل گذشت معرفی کند و خلاصه ماموریت خود را در فروکاستن از فشارهای روانی که نظام سرمایه­داری بر بشر غربی تحمیل کرده است به انجام رساند.

روشن است که غرب در عرصه معنویت دچار «بن بست مضاعف» (double – bind) است، یعنی موقعیتی که دو گزینه انتخابی متناقض دارد و انتخاب هر کدام بمعنی دهن کجی به گزینه دوم است و اتفاقاً هر دو گزینه هم نامطلوب و غلط محسوب می­شوند و البته از سرناچاری، فرد باید یکی را انتخاب نماید. گزینه اول «بی معنویتی» است و گزینه دوم «خود شیفتگی معنوی» .

از یک سو نظام سرمایه­داری ذاتا با «بی معنویتی» سازگارتر است و اقتضاء اولیه آن «معنویت ستیزی » است، نه «معنویت گریزی» . یعنی طرد معنویت و ستیز با آن، لازمه اولیه بینش اومانیستی است که زیر بنای سرمایه­داری است و این گونه نیست که معنویت از این نگرش برآید و یا لازمه آن باشد که در نتیجه الان سعی می شود از این لازمه بگریزند.

از سوی دیگر تفسیری از معنویت که بتواند با نگرش اومانیستی سازگار باشد، همان خود شیفتگی معنوی است، نه چیز دیگر؛ یعنی قبول نوعی از معناگرایی که با انسان محوری در تضاد نباشد.

بنابراین اگر قرار باشد معنویت متعالی ـ که هدف آن پرورش انسان اتصال یافته به خدا است ـ به میدان آورده شود، در آن صورت با سکولالیزم و اومانیزم قابل جمع نخواهد بود و پذیرش چنین شانی برای عالم معنا و آموزه­های وحیانی، به معنی تغییر بنیادین اندیشه لیبرال ـ دومکراسی غرب است.

ناگفته پیداست تمدن غرب به ناچار از لازمه ذاتی خود (بی معنویتی) به تعالی زدایی از معنویت (خود شیفتگی معنوی) روی آورده است. «خود شیفتگی معنوی» فرایندی است که «گریز پایان» و خستگان از زندگی ماشینی را به گریزگاه خود یعنی همان کانون سرمایه­داری بر میگرداند. به عبارت دقیق­تر با خود شیفتگی معنوی، گریخته گان از فرهنگ غربی با هیات «پناه یافته­گان» به دامن همین فرهنگ بر می­گردند.

جالب است بدانیم ارزش­های اخلاقی همچون ایثار، همدردی، کمک به دیگران، دستگیری از فقرا، حتی با هدف بیرون کشیدن انسان از لاک خود خواهی و خروج از فردیت هم مطرح نیستند، چه برسد به این که به عنوان عامل تعالی اخلاقی و پیوند با عالم الهی مورد تاکید قرار گیرند. چنین اموری به عنوان راهکارهایی که نیاز انسان به دین و مذهب را جبران می­کند و عطش خداخواهی انسان ها را فرومی نشانند، مورد توصیه قرار می­گیرند. بنا بر این، این دسته از کارهای انسان دوستانه، اثر تعالی بخش ندارند و فقط کمک می­کنند که انسان در آن لحظه احساس خوبی داشته باشد؛ چرا که چنین احساس مثبتی، لازمه یک زندگی خوب این جهانی است.  در خودشیفتگی توجه به دیگران نه از آن حیث که مخلوق خدایند و رضای خدای در کمک به آنهاست، صورت می­گیرد، بلکه دیگران اساساً ارزشی ندارند و آنچه که تعیین کننده همه چیز است، «لحظه­ای خوش» است که باید ایجاد شود و این لحظه خوش اگر در همدردی با یک بینوا تامین می­شود باید به آن پرداخت چرا که بخشی از خوشی، خوشی روحی است که این خوش روحی باید به کامروایی انسان اضافه شود تا عیش دنیایی او کامل شود.

نگاهی اجمالی به پاره­ای از مفاهیم معنوی که در  معنویت­های نوظهور غربی وارد شده­اند، راهگشا خواهد بود؛

 

1. زیستن در حال

یکی از مفاهیم پررنگ در متون معنویت گرای غربی «نیروی حال» است. این مفهوم به تنهایی یکی از کتاب­های اکهارت توله ـ که بزرگترین رهبر معنوی جهان نام گرفته است ـ را به توضیح و تفسیر خود به پایان رسانده است. در نوشته های وین دایر، دیباک چوپرا، دبی فورد، کاترین پاندر، لوئیزهی، دونالدوالش، بتی جین ایدی و .. این مفهوم ـ البته با عناوین متفاوت و تفسیر واحد ـ فراوان دیده می­شود.

مراد از این واژه، «داشتن احساس خوب در زمان حال و گذشتن از خطاهای گذشته خود و فراموشی آینده» است. هرچند این مفهوم به عنوان یک فرایند روان درمانی توصیه شده، اما نباید فراموش کرد این مفهوم برای فرار از کشمکش­های روحی و رو آوردن به آینده­ای مملو از لذت و خوشی کاربرد دارد. کسی که در «نیروی حال» زندگی می­کند، اصلا نباید به درگیری و مشکلات آینده فکر کند. آن بخش از زندگی که موجب تلخ کامی در آینده می­شود ـ هرچند واقعیت دارد ـ نباید باعث به هم خوردن عیش کنونی و زیستن در حال شود و همواره باید به نیمه پر لیوان خیره شد و نیمه خالی چون بهره­ای از خوشی ندارد، ارزش­ دیدن هم ندارد، چه برسد به این که مبنای عمل قرار می­گیرد.

طبق این مفهوم تنها باید به حال اهمیت دارد و وجود خود را به تمامه در آن تجربه کرد و نباید اجازه داد گذشته پر از خطا، خود را بر «حال» تحمیل کند. گذشته­ها را باید فراموش کرد و خود را بخشید و به هیچ وجه نباید احساس پشیمانی از گذشته شکل گیرد و عذاب وجدان نسبت به گذشتة تاریک، فعال گردد. آینده هم یا به کام ماست یا بر وفق مراد نیست. اگر آینده همسو با کامروایی بیشتر ما باشد، در آن صورت، آینده هم چیزی نیست جز «لحظات حال» که البته بعداً فرا می­رسد . اگر هم آینده بر وفق مراد ما نباشد، اولا آینده هرچه باشد نباید مانع سرخوشی در حال شود و بعلاوه با این نگرش جدید، اساساً می­توان لحظات خوشی را از میان تلخی های آینده بیرون کشید.

زیستن در حال به معنای استفاده بیشتر از زمان حال برای تکامل روحی نیست، بلکه به معنای «دم غنیمت شمری» و تمتع حداکثری از شرایط فعلی است.

نکته بسیار کلیدی در باب زیستن در حال این است که مروجین این مفهوم، ماموریت انسان را در همین مدل زیست ـ خوشی این جهانی و دیگر هیچ ـ تعریف می­کنند و غایتی فراتر از تجربه چنین لذتی را معرفی نمی­کنند.

باید اضافه کنیم که چنین راهکاری هرچند باعث ندیدن مقصر اصلی معضلات روانی در جوامع غربی شده است و در مواردی موجب خوش بینی به زندگی ماشینی گردیده است؛ اما این فرمول در عمل ناکارآمدی خود را نشان داده و تنش­ها و اضطراب­های بزرگ و چالش­های اساسی تمدن غربی را نتوانسته پنهان کند. این ناکارآمدی در بیان روان شناسان غربی انعکاس یافته است.

آنتونی موریارتی می­گوید:

«دیگر نمیتوانیم این توهم باطل را قبول کنیم که «فعلاً احساس خوبی داشتن» می­تواند خاصیت درمانی داشته باشد. دیگر نمی­توانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که تنها به «حال» پرداختن و نادیده گرفتن گذشته و آینده افراد، باعث افزایش اضطراب می­شود.[1]

ادامه دارد.....

 


[1] . روان شناسی ساتانسیم، آنتونی موریاتی، مهدی گنجی، ساوالان ص 95

/ 1 نظر / 41 بازدید
امیر

سلام مجدد. دوستان عزیز آیا لازم نمیبیند در پس انتقادات . راهکارهای عملی را ارائه بدهید؟!